تبلیغات
آذر آبادگان - 25 آبان سالگرد شهادت ستارخان سردار ملی آذربایجان

 25 آبان سالگرد شهادت ستارخان سردار ملی آذربایجان

سپهدار رنیس الوزرای دولت مشروطه
بالاخره سپهدار برای این که رشته ی کلام را عوض کند گفت
موضوع پول اگر درست شود فقط یک مساله می ماند که باید با آن به طور جدی برخورد کرد آن هم موضوع آذربایجان است خوف و هراس من این است که نتوانیم آنان را سر عقل بیاوریم مخصوصا این که خودشان را رهبر انقلاب و مجدد و بانی مشروطه می شناسانند.
سفیر انگار منتظر چنین کلامی بود


شما که دم از قدرت می زنید چرا قادر به حل مساله ی آذربایجان نیستید دیری نمی گذرد که ستارخان در تبریز تاجگذاری می کند اگر شما قدرت مرکزی نیرومندی دارید چرا در وصول
مالیات از تبریز ناتوان نشان می دهید
چرا نمی توانید در امور آذربایجان مداخله کنید ول کردن آذربایجان به حال خود آیا خیانت به یکپارچه گی
مملکت نیست شما هنوز نتوانسته اید
آذربایجان را زیر مهمیزقدرت خود در
بیاورید



آقایان من با شما صریح صحبت می کنم شما بیش از دو راه پیش رو ندارید یا باید هرچه زودتر بدهی هایتان به دولت را پیردازید و یا ستارخان و همفکران اش را به فوریت از آذربایجان بیرون بکنید و یا مالیه ی
آذربایجان مشکل مالی دولت مرکزی را برطرف نمایید به غیر ازاین دو راه چاره ای ندارید
اصلا شما چرا می خواهید ستارخان را از خود برمانید این که صحیح نیست حتا برخلاف سیاست امروزی 


دنیاست باید تلاش تان براین موضوع
مترکز شود که او ناجی ایران است و باید از او به نحو شایسته تجلیل و تکریم به عمل آید یعنی شما نمی توانید با این زبان چرب و نرمی که دارید به بهانه ی تقدیر از جانفشانی هایش او را به تهران دعوت کنید و بعد به همان بهانه ای گرامیداشت و تکریم مانع اش شوید که به آذربایجان برگردد.


سفیر خندید دیدید راه حل همیشه دم دست است چه اشکال دارد همین مجلس او را دعوت کند
لبخند یخ زده ای لب های

سپهدار را از هم دور کرد و گفت

حق با شماست روی برخی از نمایندگان مجلس می شود حساب کرد من همین امروز در دیداری که با نمایندگان خواهم داشت به نام مردم تهران ستارخان و باقرخان را به تهران دعوت خواهم کرد

ستارخان و باقرخان و مجاهدین آذربایجان به تهران رسیدند استقبال کنندگان مردم تهران برپا شده بود
تهران چنین شور و حال و استقبالی را به یاد نداشت انگار همه ی ایران امروز در دل تهران جای گرفته بود
سفیر انگلیس شوک و در فکر مردم تهران ستارخان خیلی دوستت داشت و ستارخان را سمبل خود کرد بود سفیر انگلیس و قوام السلطنه در فکر حیله گری دیگری بودند تا ستارخان و باقرخان و مجاهدین آذربایجان در پیش مردم تهران بدبین وبی آبرو کند


سفیر به قوام السلطنه گفت که شما دو تن از افرادتان راکه صداقت و صمیمیت شان اعتماد دارید انتخاب نمایید و لباس مجاهدین آذربایجان تن شان بکنید بعد یکی اش را بفرستید سراغ سید عبدالله بهبهانی و
دیگری را سراغ خراهرزاده سید حسن تقی زاده. دقت کنید که این دو نفر به غیر از این که باید مورد اعتماد باشند
بایستی از جسارت و شهامت فوق العاده ای برخوردار باشند والا کارمان زار خواهد شد قتل که اتفاق افتاد برای نجات هریک از این افرادت سه نفر را تعیین بکنید . یادتان باشد هرسه تن این مردان نیز باید به لباس مجاهدینی که همراه ستارخان آمده اند ملبس باشند باید یواش یواش مردم بدانند مجاهدینی که همراه ستارخان آمده اند از چه قماش اند


اهمیت قتل این پسره به دست مجاهدین کمتر از قتل سید عبدالله نیست .سید عبدالله بهبهانی که به قتل رسید قسمت اعظم مردم تهران نسبت به مجاهدین یدبین خواهند شد در این وضع بحرانی وکلای مجلس تلاش خواهند کرد به هر صورتی که شده از ستارخان و مجاهدین تحت امرش حمایت جدی بکنند

برای همه معلوم است بین همه ی وکلای آذربایجان بانفوذترین و سرو زبان دارترین شخص سید حسن تقی زاده است خواه ناخواه در موضوع حمایت از مجاهدین با دوستان پارلمانی اش همراه و هم رای خواهد شد پسر خواهر تقی زاده آن گونه که به اطلاع من رسیده عزیزترین و مهم ترین شخص برای تقی زاده است اگر این عزیز دردانه ی وی به دست مجاهدین مورد حمایت اش ترور شود آن وقت یقین بدانید که نطق های آتشین وی نه برله مجاهدین ، بل که علیه آن ها خواهد شد



بعد از قتل سید عبدالله بهبهانی مردم تهران مردم تهران باور کردند قتل سید عبدالله کار مجاهدین آذربایجان است و از دولت خواسته شد جهت برقراری نظم و امنیت در سطح شهر و تامین جان مردم فورا اسلحه ها از دست افراد بی مسنولیت جمع آوری شود قانون منع حمل اسلحه به وسیله مردم را به اجرا بگذارد
نمایندگان مجلس همه به مجلس آمدند موضوع خلع سلاح گفتگو کنند و تا شب ادامه داشت هنگام شب بود که مذاکرات در مجلس از سرگرفته شد موضوع دادن اختیارات تام به دولت جهت خلع سلاح مجاهدین بود هیچ صدای مخالفی شنبده نشد با اکثریت مطلق لایحه ی خلع سلاح مجاهدین تصویب شد و دولت ملزم گردید هرچه سریع تر تکلیف مردم با مجاهدین سلاح به دست را روشن گرداند.


هم چنان که دیروز گفتم شاید این پارک امروز گورستان ما باشد چه سعادتی بالاتر ازاین که در همین آخرین سنگر آزادی به زیر خاک برویم و فردا روز که فرزندان مان به زیارت قبرهای ما می آیند سر به آسمان ها بسایند و افتخار کنند که پدران شان هرگز جلو نامردان و خیانتکاران سرخم نکردند.
اسماعیل سردار را بیش از این انتظار نگذاشت
تمام نیروی آنان در تهران شش هزارنفر است لیکن برای محاصره ی پارک فقط از هشتصد تن پیاده ، سیصدتن ژاندارم ، دویست و پنجاه تن افراد پلیس تحت سرپرستی

یفرم، شصت قزاق ، چهارصدتن از بختیاری ، چهار عراده توپ صحرایی ،
دو قبضه مسلسل کرایزر و دو قبضه مسلسل ماکسیم استفاده خواهد شد


ستارخان از سر غیظ انگشتان اش را درهم خرپنجه کرد و با به هم شکستن شان صداشان را آورد
افسوس که ما نیروی کافی نداریم اما هیچ اشکالی ندارد یک نفرمان برابر ده نفرشان است زهر چشمی از آنان بگیریم که تا قیامت از یادشان نرود

نیروهای دولتی این صدای تیر را علامت آغاز تعرض پنداشتند از همه جا گلوله باران آغاز گردد از میدان و از پشت بام هایی که پیرامون پارک زیر اشغال محاصره کنندگان قرار داشت تیراندازی می شد بی درنگ توپ ها وارد عملیات شدند نارنجک ها با سر و صدای فراوان منفجر می گردیدند و دیوار های خشت و گلی ویران می شدند اما هیچ یک از افراد قشون دولتی جرنت داخل شدن به پارک را نداشتند اگرچه یکان های مهاجم دولتی زیر پوشش توپخانه به سوی دیوار پارک پیشروی می کردند اما مجاهدین ضمن اجرای آتش دقیق آن ها را از پیشروی باز می داشتند در نتیجه تمام نیروهای دولتی بختیاریان، ژاندارم ها ، سربازان و یکان های پلیس با خفت و خواری عقب نشینی می کردند و کشته و زخمی ها را در میدان به جا می گذاشتند


وضع مدافعین لخطه به لحظه سخت تر می شد دشمن که این وضع را تشخیص داده بود بر حجم عملیات خود افزوده و از چند نقطه ی پارک دیوارها را خراب کرده وارد محوطه ی
پارک شده بود تعدادی از مجاهدین تلاش می کردند آتشی را که بر در بزرگ پارک افتاده بود خاموش کنند
تفنگ از دست اش افتاد دست اش افتاد دست اش را روی سینه ی خود گذاشت فرمانده قهرمان فداییان ارمنی جلوی پای سردار به خاک افتاد
سردار این حال غیر قابل تصور را که دید فریاد کشید مسروپ مسروپ و می خواست خم شود و دوست فداکارش را از زمین بلند کند چیزی به سرعت ب

سینه اش خورد احساس کرد نمی تواند بلند شود انگشت اش که به زخم سینه اش رسید انگار به گل آتش خورد به سختی از پشت شانه به محمودکه پشت سرش بود گفت
محمود من تیر خورده ام زخمی ام آرام باش سر و صدا راه نیندار .... مرا به همان جای اول ام برگردان . نمی خواهم بچه ها از این واقعه باخبر شوند


سردار نای ایستادن بر روی دو پا نداشت همان دو پایی که در همه عمر حتا یک لحظه از ترس دشمن عقب ننشسته بود اینک تاب کشیدن تن زخمی و دردمند ستارخان را نداشت محمود برای این که خبر زخمی شدن سردار به گوش دوست و دشمن نرسد با احتیاط او را بر کول گرفت و به وسط پارک منتقل اش کرد بعد قاسم را به دنبال باقرخان فرستاد و خود مشغول بازکردن قطار قشنگ های سردار گشت سردار مانع اش شد و با همان حال نزار
وقت تان را برای من هدر ندهید به کار خودتان مشغول باشید


این دستور فقط برای محمود نبود برای تمام افرادی بود که اینک سلاح به دست و اشک به چشم نگران سردار خویش بودندهمه به دستور سردار رقتند تنها گاله آقا ماند و طبیبی که برای جراحی و پانسمان جراحت آمده بود
نبرد بی رحمانه در پارک اتابک به شدت ادامه داشت و هر لحظه به تعداد تلفات طرفین افزوده می شد نیروهای دولتی پیوسته تقویت می شدند ولی مجاهدین یکان های احتیاطی نداشتند که جای مردگان را جبران کند


مهمات شان نیز به تدریج ته می کشید نبرد دفاعی در نقاط مختلف پارک جدا از هم در جریان بود تنها در مرکز پارک بود که نبرد فدانیان با وضع تقریبا سازمان یافته ای انجام می گرفت آن ها پیرامون ساختمانی که ستارخان مجروح در یکی از اتاق های آن خوابیده بود پراکنده شدو تک و توک و به طور پراکنده گاهی تیراندازی می پرداختند از اول نبرد یک صد تن از آنان به قتل رسیده و تعداد زیادی هم زخمی شده بودند و قشنگ شان

هم در شرف پایان یافتن بود
سردار هنوز قادر به گشودن چشمان اش نبود رنگ اش زرد بود و لرزشی خفیف لبان اش را می لرزاند به سنگینی نفس می کشید





طبقه بندی: تبریز،  آذرآبادگان، 
برچسب ها: ستارخان، ستارخان سردارملی، ستارخان سردار آذربایجان،  

تاریخ : دوشنبه 25 آبان 1394 | 11:30 ق.ظ | نویسنده : آترو | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب دابل شاپ
  • وب پاتوق
  • وب تور
  • وب قالب وبلاگ