فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازبیر غمسرای محنت ایمیش تختگاه جم 
هپ اسكی اویقوسوندا دورور كشور عجم
دورو برینده پارلار ایكن نور انقلاب
آچماز گؤزون گؤزونده طلوع قیلسا آفتاب
مظلوع عجم یانار اوره گیم غملی حالینا
من آغلارام سن آغلاماییرسان زوالینا
بیر انگلیس اسیریسن ای اسكی مملكت 
غملی سكوتو نا ده گؤروم وارمی بیر جهت؟
ایرانلی لار، قالیرسا اسكی صفا تینیز 
بیر انقلاب الینده دی قطعی نجاتینیز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.



 

ستار خانام حسن اوغلویام

بؤیوك انقلابین جوان اوغلویام

ساریلدیم سلاحا جانیمدان كیچدیم

انقلاب جامی نین شربتین ایچدیم

یئتدی – سكیز ایگیت یولداش دا تاپدیم

كهر آتی مینیب سنگره چاپدیم

اردولار داغیدیب فوج لار ییخدیم

تبریزی او باشدان بوباشا چیخدیم

امیرخیز خیابان لیلاوا سرخاب

ششكلان مارالان دوه چی اهراب

حسن خانین اوغلو ستارخان دئییر

ضربیمی، شستیمی، تعریف ائیله ییر




  

بیر غمسرای مخنت ایمیش تختگاه جم

هپ اسكی اویقوسوندا دورور كشور عجم

دورو برینده پارلار ایكن نور انقلاب

آچماز گؤزون گؤزونده طلوع قیلسا آفتاب

مظلوم عجم یانار اوره گیم غملی حالینا

من آغلارام سن آغللاماییرسان زوالینا

بیر انگلیس اسیریسن ای اسكی مملكت

غملی سكوتونا ده گؤروم وارمی بیر جهت؟

ایرانلی لار، قالیرسا گر اسكی صفاتینیز

بیر انقلاب  الینده دی قطعی نجاتینیز








تاریخ : پنجشنبه 2 خرداد 1392 | 09:30 ق.ظ | نویسنده : آترو | نظرات

 25 آبان سالگرد شهادت ستارخان سردار ملی آذربایجان

سپهدار رنیس الوزرای دولت مشروطه
بالاخره سپهدار برای این که رشته ی کلام را عوض کند گفت
موضوع پول اگر درست شود فقط یک مساله می ماند که باید با آن به طور جدی برخورد کرد آن هم موضوع آذربایجان است خوف و هراس من این است که نتوانیم آنان را سر عقل بیاوریم مخصوصا این که خودشان را رهبر انقلاب و مجدد و بانی مشروطه می شناسانند.
سفیر انگار منتظر چنین کلامی بود


شما که دم از قدرت می زنید چرا قادر به حل مساله ی آذربایجان نیستید دیری نمی گذرد که ستارخان در تبریز تاجگذاری می کند اگر شما قدرت مرکزی نیرومندی دارید چرا در وصول
مالیات از تبریز ناتوان نشان می دهید
چرا نمی توانید در امور آذربایجان مداخله کنید ول کردن آذربایجان به حال خود آیا خیانت به یکپارچه گی
مملکت نیست شما هنوز نتوانسته اید
آذربایجان را زیر مهمیزقدرت خود در
بیاورید



آقایان من با شما صریح صحبت می کنم شما بیش از دو راه پیش رو ندارید یا باید هرچه زودتر بدهی هایتان به دولت را پیردازید و یا ستارخان و همفکران اش را به فوریت از آذربایجان بیرون بکنید و یا مالیه ی
آذربایجان مشکل مالی دولت مرکزی را برطرف نمایید به غیر ازاین دو راه چاره ای ندارید
اصلا شما چرا می خواهید ستارخان را از خود برمانید این که صحیح نیست حتا برخلاف سیاست امروزی 


دنیاست باید تلاش تان براین موضوع
مترکز شود که او ناجی ایران است و باید از او به نحو شایسته تجلیل و تکریم به عمل آید یعنی شما نمی توانید با این زبان چرب و نرمی که دارید به بهانه ی تقدیر از جانفشانی هایش او را به تهران دعوت کنید و بعد به همان بهانه ای گرامیداشت و تکریم مانع اش شوید که به آذربایجان برگردد.


سفیر خندید دیدید راه حل همیشه دم دست است چه اشکال دارد همین مجلس او را دعوت کند
لبخند یخ زده ای لب های

سپهدار را از هم دور کرد و گفت

حق با شماست روی برخی از نمایندگان مجلس می شود حساب کرد من همین امروز در دیداری که با نمایندگان خواهم داشت به نام مردم تهران ستارخان و باقرخان را به تهران دعوت خواهم کرد

ستارخان و باقرخان و مجاهدین آذربایجان به تهران رسیدند استقبال کنندگان مردم تهران برپا شده بود
تهران چنین شور و حال و استقبالی را به یاد نداشت انگار همه ی ایران امروز در دل تهران جای گرفته بود
سفیر انگلیس شوک و در فکر مردم تهران ستارخان خیلی دوستت داشت و ستارخان را سمبل خود کرد بود سفیر انگلیس و قوام السلطنه در فکر حیله گری دیگری بودند تا ستارخان و باقرخان و مجاهدین آذربایجان در پیش مردم تهران بدبین وبی آبرو کند


سفیر به قوام السلطنه گفت که شما دو تن از افرادتان راکه صداقت و صمیمیت شان اعتماد دارید انتخاب نمایید و لباس مجاهدین آذربایجان تن شان بکنید بعد یکی اش را بفرستید سراغ سید عبدالله بهبهانی و
دیگری را سراغ خراهرزاده سید حسن تقی زاده. دقت کنید که این دو نفر به غیر از این که باید مورد اعتماد باشند
بایستی از جسارت و شهامت فوق العاده ای برخوردار باشند والا کارمان زار خواهد شد قتل که اتفاق افتاد برای نجات هریک از این افرادت سه نفر را تعیین بکنید . یادتان باشد هرسه تن این مردان نیز باید به لباس مجاهدینی که همراه ستارخان آمده اند ملبس باشند باید یواش یواش مردم بدانند مجاهدینی که همراه ستارخان آمده اند از چه قماش اند


اهمیت قتل این پسره به دست مجاهدین کمتر از قتل سید عبدالله نیست .سید عبدالله بهبهانی که به قتل رسید قسمت اعظم مردم تهران نسبت به مجاهدین یدبین خواهند شد در این وضع بحرانی وکلای مجلس تلاش خواهند کرد به هر صورتی که شده از ستارخان و مجاهدین تحت امرش حمایت جدی بکنند

برای همه معلوم است بین همه ی وکلای آذربایجان بانفوذترین و سرو زبان دارترین شخص سید حسن تقی زاده است خواه ناخواه در موضوع حمایت از مجاهدین با دوستان پارلمانی اش همراه و هم رای خواهد شد پسر خواهر تقی زاده آن گونه که به اطلاع من رسیده عزیزترین و مهم ترین شخص برای تقی زاده است اگر این عزیز دردانه ی وی به دست مجاهدین مورد حمایت اش ترور شود آن وقت یقین بدانید که نطق های آتشین وی نه برله مجاهدین ، بل که علیه آن ها خواهد شد



بعد از قتل سید عبدالله بهبهانی مردم تهران مردم تهران باور کردند قتل سید عبدالله کار مجاهدین آذربایجان است و از دولت خواسته شد جهت برقراری نظم و امنیت در سطح شهر و تامین جان مردم فورا اسلحه ها از دست افراد بی مسنولیت جمع آوری شود قانون منع حمل اسلحه به وسیله مردم را به اجرا بگذارد
نمایندگان مجلس همه به مجلس آمدند موضوع خلع سلاح گفتگو کنند و تا شب ادامه داشت هنگام شب بود که مذاکرات در مجلس از سرگرفته شد موضوع دادن اختیارات تام به دولت جهت خلع سلاح مجاهدین بود هیچ صدای مخالفی شنبده نشد با اکثریت مطلق لایحه ی خلع سلاح مجاهدین تصویب شد و دولت ملزم گردید هرچه سریع تر تکلیف مردم با مجاهدین سلاح به دست را روشن گرداند.


هم چنان که دیروز گفتم شاید این پارک امروز گورستان ما باشد چه سعادتی بالاتر ازاین که در همین آخرین سنگر آزادی به زیر خاک برویم و فردا روز که فرزندان مان به زیارت قبرهای ما می آیند سر به آسمان ها بسایند و افتخار کنند که پدران شان هرگز جلو نامردان و خیانتکاران سرخم نکردند.
اسماعیل سردار را بیش از این انتظار نگذاشت
تمام نیروی آنان در تهران شش هزارنفر است لیکن برای محاصره ی پارک فقط از هشتصد تن پیاده ، سیصدتن ژاندارم ، دویست و پنجاه تن افراد پلیس تحت سرپرستی

یفرم، شصت قزاق ، چهارصدتن از بختیاری ، چهار عراده توپ صحرایی ،
دو قبضه مسلسل کرایزر و دو قبضه مسلسل ماکسیم استفاده خواهد شد


ستارخان از سر غیظ انگشتان اش را درهم خرپنجه کرد و با به هم شکستن شان صداشان را آورد
افسوس که ما نیروی کافی نداریم اما هیچ اشکالی ندارد یک نفرمان برابر ده نفرشان است زهر چشمی از آنان بگیریم که تا قیامت از یادشان نرود

نیروهای دولتی این صدای تیر را علامت آغاز تعرض پنداشتند از همه جا گلوله باران آغاز گردد از میدان و از پشت بام هایی که پیرامون پارک زیر اشغال محاصره کنندگان قرار داشت تیراندازی می شد بی درنگ توپ ها وارد عملیات شدند نارنجک ها با سر و صدای فراوان منفجر می گردیدند و دیوار های خشت و گلی ویران می شدند اما هیچ یک از افراد قشون دولتی جرنت داخل شدن به پارک را نداشتند اگرچه یکان های مهاجم دولتی زیر پوشش توپخانه به سوی دیوار پارک پیشروی می کردند اما مجاهدین ضمن اجرای آتش دقیق آن ها را از پیشروی باز می داشتند در نتیجه تمام نیروهای دولتی بختیاریان، ژاندارم ها ، سربازان و یکان های پلیس با خفت و خواری عقب نشینی می کردند و کشته و زخمی ها را در میدان به جا می گذاشتند


وضع مدافعین لخطه به لحظه سخت تر می شد دشمن که این وضع را تشخیص داده بود بر حجم عملیات خود افزوده و از چند نقطه ی پارک دیوارها را خراب کرده وارد محوطه ی
پارک شده بود تعدادی از مجاهدین تلاش می کردند آتشی را که بر در بزرگ پارک افتاده بود خاموش کنند
تفنگ از دست اش افتاد دست اش افتاد دست اش را روی سینه ی خود گذاشت فرمانده قهرمان فداییان ارمنی جلوی پای سردار به خاک افتاد
سردار این حال غیر قابل تصور را که دید فریاد کشید مسروپ مسروپ و می خواست خم شود و دوست فداکارش را از زمین بلند کند چیزی به سرعت ب

سینه اش خورد احساس کرد نمی تواند بلند شود انگشت اش که به زخم سینه اش رسید انگار به گل آتش خورد به سختی از پشت شانه به محمودکه پشت سرش بود گفت
محمود من تیر خورده ام زخمی ام آرام باش سر و صدا راه نیندار .... مرا به همان جای اول ام برگردان . نمی خواهم بچه ها از این واقعه باخبر شوند


سردار نای ایستادن بر روی دو پا نداشت همان دو پایی که در همه عمر حتا یک لحظه از ترس دشمن عقب ننشسته بود اینک تاب کشیدن تن زخمی و دردمند ستارخان را نداشت محمود برای این که خبر زخمی شدن سردار به گوش دوست و دشمن نرسد با احتیاط او را بر کول گرفت و به وسط پارک منتقل اش کرد بعد قاسم را به دنبال باقرخان فرستاد و خود مشغول بازکردن قطار قشنگ های سردار گشت سردار مانع اش شد و با همان حال نزار
وقت تان را برای من هدر ندهید به کار خودتان مشغول باشید


این دستور فقط برای محمود نبود برای تمام افرادی بود که اینک سلاح به دست و اشک به چشم نگران سردار خویش بودندهمه به دستور سردار رقتند تنها گاله آقا ماند و طبیبی که برای جراحی و پانسمان جراحت آمده بود
نبرد بی رحمانه در پارک اتابک به شدت ادامه داشت و هر لحظه به تعداد تلفات طرفین افزوده می شد نیروهای دولتی پیوسته تقویت می شدند ولی مجاهدین یکان های احتیاطی نداشتند که جای مردگان را جبران کند


مهمات شان نیز به تدریج ته می کشید نبرد دفاعی در نقاط مختلف پارک جدا از هم در جریان بود تنها در مرکز پارک بود که نبرد فدانیان با وضع تقریبا سازمان یافته ای انجام می گرفت آن ها پیرامون ساختمانی که ستارخان مجروح در یکی از اتاق های آن خوابیده بود پراکنده شدو تک و توک و به طور پراکنده گاهی تیراندازی می پرداختند از اول نبرد یک صد تن از آنان به قتل رسیده و تعداد زیادی هم زخمی شده بودند و قشنگ شان

هم در شرف پایان یافتن بود
سردار هنوز قادر به گشودن چشمان اش نبود رنگ اش زرد بود و لرزشی خفیف لبان اش را می لرزاند به سنگینی نفس می کشید





طبقه بندی: تبریز،  آذرآبادگان، 
برچسب ها: ستارخان، ستارخان سردارملی، ستارخان سردار آذربایجان،  

تاریخ : دوشنبه 25 آبان 1394 | 11:30 ق.ظ | نویسنده : آترو | نظرات

دوازده سال حکومت سلطان یعقوب یعنی از 883 تا 896 هجری نسبتا در شهر تبریز و آذربایجان به صلح و صفا گذشت. شعرا و نویسندگان زیادی مورد حمایت و تشویق قرار گرفتند ادریس بن حسام بدلیسی کرد منشی مخصوص اوبود یعقوب در سال 888 قمری در باغ صاحب آباد تبریز قصر هشت بهشت را

Image result for ‫سلطان یعقوب آق قویویلوها‬‎


 بنا کرد و تاجر ونیزی هم این قصر آستیبستی را تعریف کرده است. می نویسد: در سقف ایوان بزرگ این قصر تصویر جنگ های مهم ایران و تصاویر سفرا و غیره نقاشی شده بود در پهلوی کاخ هشت بهشت بود یک میدان بزرگ ، یک مسجد و یک بیمارستان که می توانست هرروز بیش از هزار بیمار را پذیرایی کند نیز در کنار این کاخ وجود داشت.

 Image result for ‫کاخ هشت بهشت تبریز‬‎

تاجر و سیاح گمنام ونیزی که در سال 1514 میلادی تبریز را دیده بود می گوید شکوه و جلال تشکیلات اوزون حسن در تمام ایران بی نظیر بود. همچنین بازرگان گمنام ونیزی در یاداشت های خود از دژ زیبایی سخن می راند که در کوهپایه های شرقی شهر تبریز قرار داشته است. وی شرح مفصلی درباره کاخ باشکوه درون دژ، تالارهای وسیع، ستون های خوش تراش سیم فام و نقوش طلائی و لاجوردی سقف ها و بالاخره  منظره زیبای تبریز از میان پنجره های دلپذیر این کاخ ضبط کرده است.

 Image result for ‫کاخ هشت بهشت تبریز‬‎

گرچه در تبریز کاخ های بزرگ و زیبا و متعددی در عهد سلاطین مختلف پی افکنده شده است این کاخ هشت بهشت که به دست سلطان حسن بیک احداث گردید به مراتب از همه بهتر است تا جایی که می توان گفت نظیر ندارد. حشمت و شکوه دربار حسن بیگ آق قویونلو آن سان بود که تا این تاریخ هیچ کس

 چیزی شبیه آن ندیده است این کاخ در میان باغ بزرگ و دلگشایی احداث شده است که در نزدیکی شهر قرار دارد و در سمت شمال ، رودخانه ای آن دو را از یکدیگر جدا می سازد. در همان محوطه مسجدی عالی پی افکنده اند که بیمارستان مجهز و مفید چسبیده به آن مسجد است این کاخ را به زبان فارسی هشت بهشت نامیده اند زیرا به هشت بخش جالب توجه تقسیم می شود در هربخشی چهار غرفه بیرونی و


 چهارغرفه اندرونی ساخته اند و بقیه قصر در زیر گن


با

شکوهی قرار دارد. تمامی این بنا یک اشکوبه است و فقط یک ردیف پلکان تا سقف کشیده اند که از آن طریق شخص بالا می رود و خودش را به غرفه های مختلف می رساند این کاخ را چهار درب ورودی است سر تا پا میناکاری و زراندود و به اندازه ای زیباست که انسان از بیان وصف آن عاجز می ماند.

 


 

 




طبقه بندی: تبریز،  آذرآبادگان، 
برچسب ها: خاطرات سوداگر ونیزی،  

تاریخ : پنجشنبه 21 آبان 1394 | 09:18 ق.ظ | نویسنده : آترو | نظرات

 

از نوشته های این سوداگر ونیزی پیداست که در حدود سال 886 هجری یعنی سومین سال سلطنت سلطان یعقوب بایندری و 150 سال بعد از اتمام ساختمان ارک یا مسجد علیشاه که زیر نظر دوتن از وزیران غازان خان، تاج الدین و خواجه رشیدالدین فضل اله همدانی به عنوان بزرگترین بنای تبریز سربرافراشته

Image result for ‫خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی‬‎Image result for ‫خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی‬‎

 بود هنوز مسجد مزبور در عین شکوه خودنمایی می کرد و لوحه های مرمر شفاف و زیبایی که در هرکدام

Image result for ‫جهانشاه قره قویونلوها‬‎

 از دهلیزهای مسجد کار گذاشته بودند مثل آئینه می درخشید و از فاصله یک میلی به خوبی پیدا بود. در واقع تنها اطلاع جامعی که درباره مسجد علیشاه تبریز در پایان عهد سلطنت سلطان یعقوب و اوان پادشاهی شاه اسماعیل صفوی در دست داریم منحصر به نوشته های نسبتا مفصل همین بازرگان ونیزی است وی مدعی است که در میان حیاط مسجد استخر بزرگی قرار داشت به شکل چهار گوش که درازا و

Image result for ‫ارگ تبریز‬‎

 پهنای آن هرکدام به اندازه صد قدم بود و ژرفایش به شش پا می رسید و به روی استخر ایوانی ساخته بودند که بر شش ستون از سنگ مرمر قرار داشت و پلکانی از کنار استخر به آن ایوان منتهی می شد به طور قطعی نمی دانیم که ساختمان استخر مسجد علیشاه درچه تاریخی صورت گرفت اما بعید نیست که این استخر متعلق به دوره سلطنت امیر حسن بیک بایندری ( اوزون حسن ) باشد.

 اوزون حسن آق قویونلو در سال 882 قمری ( 1477 میلادی ) وفات یافت و در مدرسه نصریه در میدان صاحب آباد یا صاحب الامر امروزی که خود بنا کرده بود مدفون گشت و پسرش سلطان یعقوب نیز بعدها در همانجا به خاک سپرده شد.





طبقه بندی: تبریز،  آذرآبادگان، 
برچسب ها: خاطرات سوداگر ونیزی، اوزون حسن آق قویونلو، اوزون حسن،  

تاریخ : پنجشنبه 30 مهر 1394 | 11:08 ق.ظ | نویسنده : آترو | نظرات

  

هنگام استقرار ترکمانان ایل قره قویونلو بر آذربایجان شهر تبریز دوباره رونق خاصی به خود گرفت. قرا یوسف سرسلسله این ایل بود. قرا یوسف در اول جمادی الاول 809 قمری ابوبکو را در کنار رود ارس شکست داد. ابوبکو موقع عقب نشینی، شهر تبریز را دستخوش تاراج ساخت و چیزی از طمع سپاهیان وی

 بجا ماند. قرا یوسف که دست اولاد تیمور را از تبریز کوتاه گردانید یکی از معروف ترین جانشینانش جهانشاه نام داشت که در دوران سلطنت خود مسجد کبود ( گوی مچید ) تبریز را پی ریخت این مسجد که قطعا در 870 قمری یکی از عالی ترین مظاهر هنر معماری و کاشی کاری ایران بود

در 2 دسامبر 1463 میلادی مجلس اشراف  ونیز ایتالیا ، طرح پیمان اتحاد نظامی – اقتصادی با اوزون حسن آق قویونلو را تصویب کرد و شخصی به نام کویرینی را برای اجرای این نظر به ایران اغزام و در مارس  1464 اولین نماینده اوزون حسن به ونیز رسید درباره اوزون حسن از کاترینوزنو با نهایت گرمی

 پذیرفت و 20 آوریل سال 1471 که زنو در تبریز بود حاجی محمد فرستاده ی  اوزون حسن برای جلب کمک و طلب اسلحه و مهمات به ونیز رسید و در 11 فوریه 1473 جیوزافا باربارو به همراهی یک

 دسته دویست نفری از تفنگداران افسران شان با شش عراده توپ و ششصد قیضه تفنگ و مقدار زیادی اسلحه و مهمات به ایران وارد و مشغول تعلیم و ششصد دسته های مختلف عساکر آق قویونلو شدند





طبقه بندی: تبریز،  آذرآبادگان، 
برچسب ها: قره قویون لوها، جهانشاه قره قویونلوها، اوزون حسن آق قویونلو، حسن پادشاه،  

تاریخ : جمعه 24 مهر 1394 | 10:59 ق.ظ | نویسنده : آترو | نظرات

محله شام غازان را (شنب غازان)هم می نویسند که روزگاری قلب حکومت قدرتمند

ایلخانان در کالبد سلطان محمود غازان خان در این محله مهم تبریز در شمال غربی آن می تپید و عالی ترین بنیان ها و بنیادهای حکومتی، زیباترین کاخ ها، عمارات، مساجد و باشکوه

 ترین سراها و بازارها در این قسمت از شهر که به عمارات و محلات تبریز متصل نبودند ساخته شد.



شواهد نشان می دهد که شام غازان از محلات خارج و باصفای تبریز بود که قبل از برقراری حکومت غازان خان ، بیشتر به یک روستای زیبا و چشم انداز بی نظیر شباهت داشت تا به یک محله شهر.

سلطان محمود غازان خان به اندازه ای از محیط باصفا و دل انگیز و فرحناک مزارع و باغات و طبیعت باشکوه این قسمت تبریز خوشش آمد که دستور داد مقر سلطنت او در این یخش از تبریز بر پاگردد.


رونق این محله تاریخی از زمان غازان خان ایلخانی و از روزگاری است که وی آرامگاهی مجلل و بسیار رفیع و باشکوه برای خود در این محل به سال ۶۹۹ هجری قمری بنا کرد

پیش از آغاز حکومت غازان خان، این محله به نام ((شم)) به فتح شین خوانده می شده که در فن کتابت آن را به صورت ممدود ((شام)) نیز نوشته اند
نام و لغت شام غازان از دو جزء ((شام و غازان)) تشکیل یافته است. شام در لغت به معنای مزرعه آباد و بزرگ و گنبد بلند آمده است و در زبان ترکی هم به معنای اراضی سبزی زار هموار و مسطح است و کلمه (شنب) هم که تصحیفی از آن است به همان معنا می باشد. بنابراین شام غازان به معنای سبزه زاری است بزرگ که غازان خان در آن مکان زیبا، آرامگاه ابدی برای خود بنا کرد.]


تبریز در دوره غازان خان

 

سلطان محمود غازان خان معروف ترین و بزرگ ترین خان ایلخانان مغول است که در زمان ایشان

 حکومت ایلخانان به نهایت قدرت و عظمت رسید. در زمان غازان خان تبریز به حد اعلای رونق و شکوه رسید این پادشاه در سال 694 هجری – 1295 میلادی به تبریز وارد شد و قصری که ارغون در

 قریه شام در معرف شهر و ساحل چپ آجی چای بنا کرده بود اقامت گردید.

غازان خان باروی جدیدی به دور شهر کشید که طولش در حدود 25000 گام یا چهار فرسخ و نیم بود و تمام باغ های محله های کوه ولیان و سنجران جزو شهر به حساب می آمد و در نزد باوری بر دامنه تپه'

 های کوه ولیان که اکنون بعضی ها پیش کوه های عینالی گویند یک سلسله عمارات زیبا به وسیله وزیر

 شهیر و دانشمند ، خواجه رشید الدین فضل اله همدانی برپا شد که بعدها به ربع رشیدی یا قلعه رشیدیه معروف گردید.

در سال 703 هجری قمری  (1304 میلادی ) غازان خان با تشریفات بزرگی در مقبره شام دفن شد و

 چون غازان خان جانشین و فرزندی نداشت. برادرش اولجایتو در 705 هجری به فکر ایجاد پایتخت جدید در شهر سلطانیه افتاد.




طبقه بندی: آذرآبادگان،  تبریز، 
برچسب ها: محله شام غازان، شنب غازان محله سی، غازان خان، سلطان محمود غازان خان، غازان خان کبیر،  

تاریخ : دوشنبه 30 شهریور 1394 | 11:26 ق.ظ | نویسنده : آترو | نظرات

مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همدیگر می افتادند و گاهی هم قاطی ماهی های دیگر می شدند و تند تند ، توی یک تکه جا ، می رفتند وبر می گشتند. این بچه یکی یک دانه بود - چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود - تنها همین یک بچه سالم در آمده بود.


چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می زد. با تنبلی و بی میلی از این طرف به آن طرف می رفت و بر می گشت و بیشتر وقت ها هم از مادرش عقب می افتاد. مادر خیال میکرد بچه اش کسالتی دارد که به زودی برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهی سیاه از چیز دیگری است!

دوستانتش گفتند:« چطور میشود فراموشت کنیم ؟ تو ما را از خواب خرگوشی بیدار کردی ، به ما چیزهایی یاد دادی که پیش از این حتی فکرش را هم نکرده بودیم. به امید دیدار ، دوست دانا و بی باک


ناگهان صدای زیر قورباغه ای او را از جا پراند.

قورباغه لب برکه ، روی سنگی نشسته بود. جست زد توی آب و آمد پیش ماهی و گفت:« من اینجام ، فرمایش؟»

ماهی گفت:« سلام خانم بزرگ!»

قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمایی است ، موجود بی اصل و نسب! بچه گیر آورده یی و داری حرف های گنده گنده می زنی ، من دیگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنیا همین برکه است. بهتر است بروی دنبال کارت و بچه های مرا از راه به در نبری.»

ماهی کوچولو گفت:« صد تا از این عمرها هم که بکنی ، باز هم یک قورباغه ی نادان و درمانده بیشتر نیستی.»

قورباغه عصبانی شد و جست زد طرف ماهی سیاه کوچولو. ماهی تکان تندی خورد و مثل برق در رفت و لای و لجن و کرم های ته برکه را به هم زد.

مارمولک درشتی ، به اندازه ی کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمی آفتاب لذت می برد و نگاه می کرد به خرچنگ گرد و درشتی که نشسته بود روی شن های ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه یی را که شکار کرده بود ، می خورد. ماهی کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسید. از دور سلامی کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهی کرد و گفت:

« چه ماهی با ادبی! بیا جلو کوچولو ، بیا!»

ماهی کوچولو گفت:« من می روم دنیا را بگردم و هیچ هم نمی خواهم شکار جنابعالی بشوم.»

خرچنگ گفت:« تو چرا اینقدر بدبین و ترسویی ، ماهی کوچولو؟»

ماهی گفت: “من نه بدبینم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم می بیند و عقلم می گوید ، به زبان می آورم.»

خرچنگ گفت:« خوب ، بفرمایید ببینم چشم شما چه دید و عقلتان چه گفت که خیال کردید ما می خواهیم شما را شکار کنیم؟»

ماهی گفت:« دیگر خودت را به آن راه نزن!»

خرچنگ گفت:« منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدی بابا! من با قورباغه ها لجم و برای همین شکارشان می کنم. می دانی ، این ها خیال می کنند تنها موجود دنیا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من می خواهم بهشان بفهمانم که دنیا واقعا‏ً دست کیست! پس تو دیگر نترس جانم ، بیا جلو ، بیا !»

خرچنگ این حرف ها را گفت و پس پسکی راه افتاد طرف ماهی کوچولو. آنقدر خنده دار راه می رفت که ماهی ، بی اختیار خنده اش گرفت و گفت:« بیچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نیستی ، از کجا می دانی دنیا دست کیست؟»

 

 

 

مارمولک گفت:« هر چه می خواهی بپرس.»

ماهی گفت:« در راه ، مرا خیلی از مرغ سقا و اره ماهی و پرنده ی ماهیخوار می ترساندند ، اگر تو چیزی درباره ی این ها می دانی ، به من بگو.»

مارمولک گفت:« اره ماهی و پرنده ی ماهیخوار، این طرف ها پیداشان نمی شود ، مخصوصاً اره ماهی که توی دریا زندگی می کند. اما سقائک همین پایین ها هم ممکن است باشد. مبادا فریبش را بخوری و توی کیسه اش بروی.»

ماهی گفت :« چه کیسه‌ای؟»


مارمولک گفت:« مرغ سقا زیر گردنش کیسه ای دارد که خیلی آب می گیرد. او در آب شنا می کند و گاهی ماهی ها ، ندانسته ، وارد کیسه ی او می شوند و یکراست می روند توی شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهی ها را در همان کیسه ذخیره می کند که بعد بخورد.»

ماهی گفت:« حالا اگر ماهی وارد کیسه شد ، دیگر راه بیرون آمدن ندارد؟»

مارمولک گفت:« هیچ راهی نیست ، مگر اینکه کیسه را پاره کند. من خنجری به تو می دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدی ، این کار را بکنی.»

آنوقت، مارمولک توی شکاف سنگ خزید و با خنجر بسیار ریزی برگشت.

ماهی کوچولو خنجر را گرفت و گفت:« مارمولک جان! تو خیلی مهربانی. من نمی دانم چطوری از تو تشکر کنم.»

مارمولک گفت:« تشکر لازم نیست جانم! من از این خنجرها خیلی دارم. وقتی بیکار می شوم ، می نشینم از تیغ گیاه ها خنجر می سازم و به ماهی های دانایی مثل تو می دهم.»

 

 


یک جا آهویی با عجله آب می خورد. ماهی کوچولو سلام کرد و گفت:

«آهو خوشگله ، چه عجله ای داری؟»

آهو گفت:« شکارچی دنبالم کرده ، یک گلوله هم بهم زده ، ایناهاش.»

ماهی کوچولو جای گلوله را ندید اما از لنگ لنگان دویدن آهو فهمید که راست می گوید. یک جا لاک پشت ها در گرمای آفتاب چرت می زدند و جای دیگر قهقهه ی کبک ها توی دره می پیچید. عطرعلف های کوهی در هوا موج می زد و قاطی آب می شد.

 

 

·          

ماهی سیاه گفت:« آره غریبه ام. از راه دوری می آیم

ماهی ریزه ها گفتند:« کجا می خواهی بروی؟»

ماهی سیاه گفت:« می روم آخر جویبار را پیدا کنم.»

ماهی ریزه ها گفتند:« کدام جویبار؟»

ماهی سیاه گفت:« همین جویباری که توی آن شنا می کنیم.»

ماهی ریزه ها گفتند:« ما به این می گوییم رودخانه.»

ماهی سیاه چیزی نگفت. یکی از ماهی های ریزه گفت:« هیچ می دانی مرغ سقا نشسته سر راه ؟»

ماهی سیاه گفت:« آره ، می دانم.»

یکی دیگر گفت:« این را هم می دانی که مرغ سقا چه کیسه ی گل و گشادی دارد؟»

ماهی سیاه گفت:« این را هم می دانم.»

ماهی ریزه گفت:« با اینهمه باز می خواهی بروی؟»

ماهی سیاه گفت:« آره ، هر طوری شده باید بروم!»

 

 

 

ماهی سیاه کوچولو ماه را خیلی دوست داشت. شب هایی که ماه توی آب می افتاد ، ماهی دلش می خواست که از زیر خزه ها بیرون بخزد و چند کلمه یی با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بیدار می شد و او را زیر خزه ها می کشید و دوباره می خواباند.

ماهی کوچولو پیش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!»

ماه گفت:« سلام ، ماهی سیاه کوچولو! تو کجا اینجا کجا ؟»

ماهی گفت:« جهانگردی می کنم.»

ماه گفت:« جهان خیلی بزرگ ست ، تو نمی توانی همه جا را بگردی.»

ماهی گفت:« باشد ، هر جا که توانستم ، می روم.»

ماه گفت:« دلم می خواست تا صبح پیشت بمانم. اما ابر سیاه بزرگی دارد می آید طرف من که جلو نورم را بگیرد.»

ماهی گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خیلی دوست دارم ، دلم می خواست همیشه روی من بتابد.»

ماه گفت:« ماهی جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشید به من نور می دهد و من هم آن را به زمین می تابانم . راستی تو هیچ شنیده یی که آدم ها می خواهند تا چند سال دیگر پرواز کنند بیایند روی من بنشینند؟»

ماهی گفت:« این غیر ممکن است.»

ماه گفت:« کار سختی است ، ولی آدم ها هر کار دلشان بخواهد...»

ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سیاه رسید و رویش را پوشاند و شب دوباره تاریک شد و ماهی سیاه ، تک و تنها ماند. چند دقیقه ، مات و متحیر ، تاریکی را نگاه کرد. بعد زیر سنگی خزید و خوابید

 

ماهی سیاه کوچولو ماه را خیلی دوست داشت. شب هایی که ماه توی آب می افتاد ، ماهی دلش می خواست که از زیر خزه ها بیرون بخزد و چند کلمه یی با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بیدار می شد و او را زیر خزه ها می کشید و دوباره می خواباند.


 

ناگهان صدای قهقهه ی ترسناکی در آب پیچید. این مرغ سقا بود که می خندید. می خندید و می گفت:« چه ماهی ریزه هایی گیرم آمده! هاهاهاهاها... راستی که دلم برایتان می سوزد! هیچ دلم نمی آید قورتتان بدهم! هاهاهاهاها...»

ماهی ریزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا! ما تعریف شما را خیلی وقت پیش شنیده ایم و اگر لطف کنید ، منقار مبارک را یک کمی باز کنید که ما بیرون برویم ، همیشه دعاگوی وجود مبارک خواهیم بود!»

مرغ سقا گفت:« من نمی خواهم همین حالا شما را قورت بدهم. ماهی ذخیره دارم ، آن پایین را نگاه کنید...»

چند تا ماهی گنده و ریزه ته کیسه ریخته بود . ماهی های ریزه گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا! ما که کاری نکرده ایم ، ما بی گناهیم. این ماهی سیاه کوچولو ما را از راه در برده...»

ماهی کوچولو گفت:« ترسوها ! خیال کرده اید این مرغ حیله گر ، معدن بخشایش است که این طوری التماس می کنید؟»

ماهی های ریزه گفتند:« تو هیچ نمی فهمی چه داری می گوئی. حالا می بینی حضرت آقای مرغ سقا چطور ما را می بخشند و تو را قورت می دهند!»


مرغ سقا گفت:« آره ، می بخشمتان ، اما به یک شرط.»

ماهی های ریزه گفتند:« شرطتان را بفرمایید ، قربان!»

مرغ سقا گفت:« این ماهی فضول را خفه کنید تا آزادی تان را به دست بیاورید.»

ماهی سیاه کوچولو خودش را کنار کشید به ماهی ریزه ها گفت:« قبول نکنید! این مرغ حیله گر می خواهد ما را به جان همدیگر بیندازد. من نقشه ای دارم...»

اما ماهی ریزه ها آنقدر در فکر رهایی خودشان بودند که فکر هیچ چیز دیگر را نکردند و ریختند سر ماهی سیاه کوچولو. ماهی کوچولو به طرف کیسه عقب می نشست و آهسته می گفت: «ترسوها ،به هر حال گیر افتاده اید و راه فراری ندارید ، زورتان هم به من نمی رسد.»

 

ماهی ریزه ها گفتند:« تو این حرف را برای این می زنی که جان خودت را نجات بدهی ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمی کنی!»


ماهی سیاه گفت:« پس گوش کنید راهی نشانتان بدهم. من میان ماهی های بیجان ، خود را به مردن می زنم؛ آنوقت ببینیم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد یا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنید ، با این خنجر همه تان را می کشم یا کیسه را پاره پاره می کنم و در می روم و شما...»

یکی از ماهی ها وسط حرفش دوید و داد زد:« بس کن دیگر! من تحمل این حرف ها را ندارم... اوهو... اوهو... اوهو...»

ماهی سیاه گریه ی او را که دید ، گفت:« این بچه ننه ی ناز نازی را چرا دیگر همراه خودتان آوردید؟»

بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهی های ریزه گرفت. آن ها ناچار پیشنهاد ماهی کوچولو را قبول کردند. دروغکی با هم زد و خوردی کردند ، ماهی سیاه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا ، ماهی سیاه فضول را خفه کردیم...»

مرغ سقا خندید و گفت:« کار خوبی کردید. حالا به پاداش همین کار، همه تان را زنده زنده قورت می دهم که توی دلم یک گردش حسابی بکنید!»

ماهی ریزه ها دیگر مجال پیدا نکردند. به سرعت برق از گلوی مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.

اما ماهی سیاه ، همان وقت ، خنجرش را کشید و به یک ضربت ، دیواره ی کیسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فریادی کشید و سرش را به آب کوبید ، اما نتوانست ماهی کوچولو را دنبال کند. ماهی سیاه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد



ماهی کوچولو گفت:« فکر مرا نکن. من تا این بدجنس را نکشم ، بیرون نمی آیم

ماهی سیاه این را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اینور و آنور رفتن و شکم ماهیخوار را قلقلک دادن. ماهی ریزه دم در معده ی ماهیخوار حاضر ایستاده بود. تا ماهیخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن ، ماهی ریزه از دهان ماهیخوار بیرون پرید و در رفت و کمی بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهی سیاه خبری نشد. ناگهان دید ماهیخوار همینطور پیچ و تاب می خورد و فریاد می کشد ، تا اینکه شروع کرد به دست و پا زدن و پایین آمدن و بعد شلپی افتاد توی آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهی سیاه کوچولو هیچ خبری نشد و تا به حال هم هیچ خبری نشده...

ماهی پیر قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« دیگر وقت خواب ست بچه ها ، بروید بخوابید.»

 

 




طبقه بندی: صمد بهرنگی، 
برچسب ها: ماهی سیاه کوچولو، صمد بهرنگی،  

تاریخ : پنجشنبه 4 تیر 1394 | 01:37 ب.ظ | نویسنده : آترو | نظرات


 

«مرگ خیلی آسان می‌تواند به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم، نباید به پیشواز مرگ بروم. البته


اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم که می‌شوم، مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری
در زندگی دیگران داشته باشد»... صمد بهرنگی، ماهی سیاه کوچولو




آدیم پری ، حاجی صیاد قیزی یام.   /  من پری ام ، دختر حاجی صیادم

 

گؤیده، پاریلدایان دان اولدوزویام.      /  تو آسمون صب یه ستاره ی دلشادم

 

گتدی گتدی بیر دره ده اندیردی؛         / منو برد و کرد تو دره ای پیاده

 

اوتوران وزیر بیرجوت اوغلوم ئولدوردو؛    اون آقا وزیر ، نشسته رو سجاده پسرامو کشت مثل یک جفت کبوتر خون

 

اونا رو نذار بشه خاکستر

 

دئدیم، ای قائیما قان آلات درویش!   / ای مهربان تر از همه درویش جان

 

آتادان، آنادان مهربان درویش!     /  قصه من قصه غمه درویش جان

 

 

 

قولو قولباغ یئری دی  / دستاش جای دستبنده

 

بوینو گردن بند یئری دی  / گردنش جای گردنبنده

 

بارماغی أوزوک یئری دی  /  انگشتش جای انگشتره

 

آنا ، شاگرد قیزدی ، قیز!   / مادر! شاگردم یه دختره !

 


 

قیز گلدیم قیز گئتدیم حلیم خان

 

دوز گلدیم دوز گئتدیم حلیم خان

 





طبقه بندی: صمد بهرنگی، 

تاریخ : جمعه 10 بهمن 1393 | 01:14 ب.ظ | نویسنده : آترو | نظرات

سلاملار

آنا دیلین ساتان ،‌ آناسین دا ساتار ...

اؤز تبریک لری میزی آنا دیلینده یازاق

گول اوزونوز انار كیمی قیرمیزی ، گئجه نیز چیلله قارپیزی كیمی شیرین ، گولماغینیز پوسته كیمی داواملی و عمرونوز چیلله گئجه سی كیمی اوزون اولسون ...

دسته دسته گلیب گئدر

قوناقلار چیلله آخشامی

سحره دک قاش گؤز ائدر

چراغلار چیلله آخشامی

 

قاری ننه ناغیل دئییر

داغ، دره آغ دونون گئییر

یاناقلار گول دوداق غنچه

گلین لره گلر خونچا

تاباقلار چیلله آخشامی

 

هورولوبدی پنجره لر

دوزولوبدی شبچره لر

گئجه کئچر هئچ آچیلماز

یاتاقلار چیلله آخشامی

 

لبو حاضر پخله پیشیر

آش قئینه ییر قازان داشیر

کورسو ندن قورولماییر

اویناماقدان یورولماییر

اوشاقلار چیلله آخشامی

 

دینقیلداییر تار قاواللار

ایین لرده تیرمه شاللار

قیل و قالدی چال ها چالدی

هر ساعاتدا دول بوشالدی

اطاقلار  چیلله آخشامی

 

دمله نیبدی یارپیز چایی

قیز اوغلانا قارپیز پایی

کیمسه یئمیشی خوشلاییر

قارپیزی کسیب قاشلاییر

پیچاقلار چیلله آخشامی

 

ساللانیبدی آسما اوزوم

ایرفلردن دوزوم دوزوم

سایاچی نی خوشلاندیریر

سینه لری آشلاندیریر

قویماقلار چیلله آخشامی

 

ایده کشمش نار دنه سی

گردکان فندوقون سسی

سفره لره گلمکده دی

آچیلماقدا گولمکده دی

دوداقلار چیلله آخشامی




طبقه بندی: آذرآبادگان، 

تاریخ : یکشنبه 30 آذر 1393 | 08:15 ب.ظ | نویسنده : آترو | نظرات


 

یا تبریز سنی باغرینا باساجاق، یا ارك‌ قالاسین تهران!
دورماسان ستارخان!
تبریزی تهرانا گتیره‌جه‌ییك!
سنگرلریمیزی باشكتده قوراجاییق ...



در شب عید نوروز سال ۱۳۲۸ق، جمعیت زیادی از مردم و رجال شهر از جمله یپرم ارمنی برای وداع با ستارخان و باقرخان جمع شدند و آنان درمیان هلهله جمعیت از منزل خود بیرون آمدند و به سوی تهران حرکت کردند.

هدف نو حکومتیان به ظاهر تجلیل از ستارخان و باقرخان و در واقع کنترل آذربایجان و خلع سلاح مجاهدین تبریز بود.

آنان محل باغ اتابک (محل فعلی سفارت روسیه) را به اسکان ستارخان و یارانش و محل عشرت آباد را به باقرخان و همرزمانش اختصاص دادند. پس از چند روزی که نیروهای هر دو طرف در محل‌های تعیین شده اسکان یافتند مجلس طرحی را تصویب نمود که به موجب آن تمامی مجاهدین و مبارزین غیرنظامی از جمله افراد ستارخان و خود او می‌بایست سلاح‌های خود را تحویل دهند. 



ستارخان و باقرخان نیز از پیمان شکنی یاران قدیمی خود (سردار اسعد، یفرم ارمنی) و رقبای کنونی خود و رفتار دولت ناراضی بودند اعتراض کردند.
ایستادگی مجاهدین در پارک اتابک مأمورین دولتی را به مبارزه کشانده و پس از گفتگوی بسیار قرار شد مجاهدین اسلحه خود را تحویل دولت دهند، مشروط بر اینکه نیمی از حقوق پس افتادة مجاهدین را دولت بپردازد و نیم دیگر را ستارخان تضمین کرد که پس از چندی بپردازد



بعدازظهر اول شعبان ۱۳۲۸ق قوای دولتی، که در مجموع سه هزار نفر می‌شدند به فرماندهی یپرم ارمنی، رئیس نظمیه وقت باغ اتابک را محاصره کردند و پس از چندبار پیغام، هجوم نظامیان به باغ صورت گرفت و جنگ بین قوای دولتی و مجاهدین آغاز گشت. در این موقع بختیاریهای هوادار سردار اسعد از بیرون به پارک حمله بردند.


در این جنگ قوای دولتی از چند عراده توپ و تعدادی مسلسل شصت تیر استفاده کردند و به فاصله ۴ ساعت ۳۰۰ نفر از افراد حاضر در باغ کشته، صدها تن مجروح و صدها تن دیگر بازداشت شدند. ستارخان که از این حمله ناباوارنه به شدت شوکه شده بود و مدام می گفت "به خاطر چند اسلجخ مجاهد کشی و برادر کشی راه انداختند"راه پشت بام را در پیش گرفت، اما در مسیر پله‌ها در یکی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت کرد و مجروح شد و قادر به حرکت نگردید. اندکی بعد قوای دولتی او را دستگیر کردند و تحت فشار دوستان ستارخان و افکار عمومی، به منزل صمصام‌السلطنه بردند و خود و اتباعش ناچار به خلع سلاح شدند.

بعد از این وقایع، ستارخان خانه نشین شد و با یاری دوستانش، پزشکان حاذق برای مداوای پای او تمام تلاش خود را کردند، اما معالجات به جایی نرسید و سردار ملی، فاتح مشروطیت و جانفشان راه آزادی، در تاریخ ۲۸ ذی الحجه ۱۳۳۲هـ. ق (۲۵ آبان ۱۲۹۳ش/ ۱۶ نوامبر ۱۹۱۴م) به دلیل قانقاریای ناحیه پا و در تهران و در حسرت تبریز درگذشت






طبقه بندی: تبریز، 

تاریخ : جمعه 30 آبان 1393 | 08:15 ق.ظ | نویسنده : آترو | نظرات
سالگرد درگذشت استاد محمد حسین شهریار

سید محمد حسین بهجت تبریزی فرزند حاج میر آقا خشکنابی

مقارن انقلاب مشروطیت وبین سالهای 1283 – 1285 شمسی در

روستای خشکناب نزدیک بخش قره چمن متولد گردید 

           



پدرش که در آغاز طبله بود مجتهد و سپس از وکلای برجسته اول وکیل آذربایجان مردی بود فاضل ، خوشنویس، کریم ، لطبع و باایمان درسال 1313 شمسی مرحوم و در قم مدفون شد








حدود شش ماه پیش از گرفتن مدرک دکتری به‌علت شکست عشقی و ناراحتی خیال و پیش‌آمدهای دیگر ترک تحصیل کرد. پس از سفری چهارساله به خراسان برای کار در ادارهٔ ثبت اسناد مشهد و نیشابور، شهریار به تهران بازگشت





در سال ۱۳۱۳ که شهریار در خراسان بود، پدرش حاج میرآقا خشگنابی درگذشت. او به‌سال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد






در سال ۱۳۳۰ اثر مشهور خود -حیدربابایه سلام  را می‌سراید


حیدربابا ، ایلدیریملار شاخاندا
                                                      سئللر ، سولار ، شاققیلدییوب آخاندا

قیزلار اوْنا صف باغلییوب باخاندا
                                                                 سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !

منیم دا بیر آدیم گلسین دیلوْزه

                                                                  حیدربابا ، کهلیک لروْن اوچاندا


کوْل دیبینَّن دوْشان قالخوب ، قاچاندا                            باخچالارون چیچکلنوْب ، آچاندا



بیزدن ده بیر موْمکوْن اوْلسا یاد ائله                            آچیلمیان اوْرکلرى شاد ائله


[http://www.aparat.com/v/t2ESs]



. در مرداد ۱۳۳۲ به تبریز آمده و با یکی از بستگان خود به‌نام «عزیزه عمید خالقی» ازدواج می‌کند که حاصل این ازدواج سه فرزند دو دختر به نام‌های شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی می‌شود






بیشتر در منطئمنه های : حیدربابا سلام ، سهندیم و خان ننه  ( شاهکار کم نظیر ترکی ) هدیان دل  - مومیائی و افسانه شب مندرج است و با خواندن آنها میتوان دورنمای کودکی و نوجوانی او را کم و بیش مجسم کرد .


شاه داغیم، چال پاپاغیم، ائل دایاغیم، شانلی سهند´یم

باشی توفانلی سهند´یم

باشدا حئیدر بابا تک قارلا، قیروولا قاریشیبسان

سون ایپک تئللی بولودلارلا اوفوقده ساریشیبسان

ساواشارکن باریشیبسان

گؤیدن ایلهام آلالی سیرری سماواتا دییه رسه ن

هله آغ کورکو بورون، یازدا یاشیل دون دا گییه رسه ن

قورادان حالوا یییه رسه ن

دؤشلرینده سونالار سینه سی تک شوخ ممه لرده



خان ننه 

خان ننه، هایاندا قالدین

بئله باشیوا دولانیم

نئجه من سنی ایتیردیم!

دا سنین تایین تاپیلماز

سن أولن گون، عمه گلدی

منی گتدی آیری کنده

من اوشاق، نه آنلیایدیم؟

باشیمی قاتیب اوشاقلار

نئچه گون من اوردا قالدیم



[http://www.aparat.com/v/i9dSK]


تلخ ترین خاطره زندگی او مرگ مادر و همسهر خود است مرگ مادر در تاریخ 31 تیر ماه 133 اتفاق افتاد و شاهکار خوب  و ماندنی ای ای مادرم یادگار آن دوران است





وی در روزهای آخر عمر به‌دلیل بیماری در بیمارستان مهر تهران بستری شد و پس از درگذشت استاد  در ۲۷ شهریور ۱۳۶۷  بنا به وصیت خود در مقبرةالشعرای تبریز مدفون گشت.





این هم عکس های دیگر  از خانه شهریار 

















در سالگرد درگذشت استاد شهریار       چهارشنبه  93/6326  ساعت 12:40     دیدار استاد  درویش با  پسر شهریار  استاد هادی شهریار شعرخواندن استاد درویش

[http://www.aparat.com/v/i75Yc]



طبقه بندی: تبریز، 

تاریخ : پنجشنبه 27 شهریور 1393 | 07:40 ق.ظ | نویسنده : آترو | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 30 ::      ...   2   3   4   5   6   7   8   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب بوم اف
  • وب شوفا
  • وب آی آر آی بی
  • وب مقالات الکترونیک
  • f013315119.jpg f609858247.jpg f72433036.jpg f184181750.jpg f3018040.jpeg f89679671.jpeg f44138202.jpeg
    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات